
تو را آنقدر دوست دارم ----- که وصلت از خدا خواهم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که روزم با تو آغازم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که شب ها با تو من خوابم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که گوئی عالمی دارم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که گوئی ماتمی دارم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که با تو من بهشت خواهم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که بی تو من غمی دارم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که غم ها را به جان دادم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که دوری را به خود دادم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که دریا ها ، همی ، داند
تو را آنقدر دوست دارم ----- که صحراها ، نمی داند
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که ماه شبها می داند
تو را آنقدر دوست دارم ----- که خورشید زمان داند
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که در یادم توئی ، جانم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که در جانم شدی ، جانم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که عشق را لایقت دانم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که عشق را دوست می دارم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که شادی را ز تو خواهم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که اشکم را ز تو دانم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که گر، دانی شوی غره
تو را آنقدر دوست دارم ----- که گر خواهی ، شوم گریه
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- تو را آنقدر دوست دارم
که ترسم تو بدانی و ----- شوم رنجور و دل خسته
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که بر لب من تو را خواهم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که در دل هم ، تو را خواهم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که شعرم را ز تو دانم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که حِسم ، از تو می دانم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- جهان را از تو می خواهم
تو را آنقدر دوست دارم ----- جهان را از تو می دانم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که دوری را به اشک بازم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که روزی را به صبر خواهم
***
تو را آنقدر دوست دارم ----- که جانم را به تو بازم
تو را آنقدر دوست دارم ----- که قلبم را به تو دادم
تو را آنقدر دوست دارم
تو را آنقدر دوست دارم
سروده ای از جهان

«« وصل جانان »»
در پی جانان همی من بوده ام --- مست پیمانه همی من بوده ام
وصل او را همی سنجیده ام --- درد دوری من همی رنجیده ام
***
گر چه من از دوری اش رنجیده ام --- درد دلها ، در دلم گنجیده ام
گر دم عشق من همی ، بوئیده ام --- داستانش در دلم ، گنجیده ام
***
رازها در سینه ی شب دیده ام
نقش حق در دلم گنجیده ام
سروده ای از مصطفی کاوه ( جهان )
گر شود ارزان دلکم از طلا --- بین که حق را خواهان شدم
سروده ای از مصطفی کاوه ( جهان )

«« شب نیلوفری »»
چشم غم یک روی ماهت دیده است --- درد و غم را در دلت گنجیده است
بی تو در یاد دو چشمت بوده است --- بی چشمان شب نیلوفری را دیده است
سروده ای از : مصطفی کاوه ( متخلص به جهان )
«« باز شبی »»
باز شبی قلب شکستـه ، به فریـــاد افتاد --- دل خسته شبی باز، یاد ِ عشقی ، خدایی افتــاد
باز شبی ، غصــــــه از دوری دوست --- بــــــه پای دل ِ خاکی ، به گدایـــــــــــی افتــــاد
باز شبی دوری دوست،غم را به جانم انداخت---غم وغصه وگریه را درآنی،به یادم انداخت
باز شبی گریه ،عشق حق را به یادم انداخت --- گرد و غباردل را، به یکباره به آبی انداخت
باز شبی از خسته تنم ، گریه ای یادم افتاد --- دل ِ خستــه ، به عشقی پاک ، نگاهی انداخت
باز شبی ، یاد خـدا ، به بهانه ی دوری دوست --- عشقــی حقیقــی را ، به جــــانم انداخت
باز شبی ، عشق او شد ، عشق خـــــدا --- عشق دوست دلم را به یادی خدایـــــــی انداخت

« هدیه ی امام رضا (ع) »»
یـه گنبد طلایی بــــــــــــــود یـــــه یــــــــادی از خدایی بـــــــــود
یـه عالمه زائر پــــــــــــــاک یـــــه دنیـــــــــا از قشنـــــــــگی بود
رفتـــــــــــــه بودم زیارتش پا بــــوس اون ، تو حرمــــــــــــش
بــــــــــــــــگم منم امام رضا اون دوسـت با معرفتـــــــــــــــــــش
رفتـــــــــــــــه بودم تا که منم تــــــا کــــــــــــــه یه بار ، ببینمش
گریـــــــــــه کنان ، بچه بودم تــــــو حــــــــــــــرم ِ مقدســــــــش
می گفتم من حاجت می خوام ازاین می خوام ، از اون می خوام
یک دنیا توشه راه می خوام یــــــک دل با خــــــــــدا می خوام
خداییــــــــــــش اون آخرشه تـــــــــــــه مهر و محبتـــــــــــــــه
آخــــــــــــــــــر هر صداقته اون رضــــــای ، رضایتــــــــــــه
تـــــــــــو حرم مقدســــــش همـــــــــــــــــه براش عزیز بودن
همه برا حاجت بـــــــــودن پا بــوس اون آقـــــــــــــــا بــودن
به هر کسی یه چیز می داد از این می داد ، از اون مــــی داد
هدیه های قشنگ مــــی داد جـــــــالب و موندگار مـــــی داد
منم ازش می خواستمــــــو مـــــنتظر هدیــــــــه بــــــــــودم
یه هدیه ی کوچیک بـــودم یـــــــــه هدیــــــه ی خـاکی بودم
ولی به من هدیه نـــــــــداد اون کــــــــــوچیکو به من نـــداد
یه هدیه ی بزرگـــــــی داد خیلی قشنــــــــگ ، خـدایی داد
حاجتِ من کوچیکه بــــود اون هدیه هاش بزرگــــــــه بــود
درخواست من کم کمه بود اون هدیه هاش خــــــــدایی بــود
آره عزیز دل مــــــــــــن اون هدیه شــــو به من مـــی داد
با عشق و با صفایــی داد حس ِ خوب ِ ، خــــــــــدایی داد
سروده ی : مصطفی کاوه
«« سلام آخر »»
سلام ای غـــــــروب غریبانــــه ی دل سلام ای طلوع سحرگـــــــــــاه رفتن
سلام ای غــــــــــــم لحظه های جدائی خداحافظ ای شعر شبهــــــای روشن
خداحافظ ای شعــــــــر شبهای روشن خداحافظ ای قصـــــــــه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبـــی روشن عشــــــــق خداحافظ ای عطر شعــــــــر شبانـه
خداحافظ ای همنشیـن همیشـــــــــــه خداحافظ ای داغ بر دل نشستـــــــه
تو تنها نمی مانی ، ای مانده بـی من تو را می سپارم به دلـهای خستـــه
تــــو را می سپارم بـه مینای مهتاب تـــو را می سپارم به دامان دریـــا
اگر شب نشینم ، اگر شب شکستـــه تو را می سپارم بــــه رویای فردا
به شب می سپارم تــو را تا نسوزد بــــه دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه ی واژه از غم ، نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیـــرد
خدا حافظ ای برگ و بـــار دل من خدا حافظ ای سایه ســــار همیشه
اگر سبز رفتی ، اگر زرد مانــــدم خداحافظ ای نــــو بـــهار همیشه
با صدای : احسان خواجه امیری

«« مناجات »»
کجایی..؟
کجایی که از دوری تو شب ها در تب و تابم ..!
کجایی که عشق زمینی هم درمان درد بزرگم نیست ..!
گاهی به فکر اینم که جانم را تقدیمت کنم ، شاید این قیمت رسیدن به عشقت باشد ..!
دلم خیلی شب ها در پی تو گریان و آواره است.
دلم خیلی شب ها بهوونه ی تو را می گیرد ..!
خدایا ، کمک کن درد دوریت را در حسار دنیا کمتر احساس کنم ...
چون درد تو زیاد و درمانی برایش نیست.
کمکم کن ، چند روزی که میهمان بندگانت هستم بتوانم دوری نبودن تو را تحمل
کنم تا روزی که با پرداخت قیمت عشقت بتوانم در کنارت برای همیشه باشم ..!!!!
نوشته ی: مصطفی کاوه

غم سنگین دوریت مرا آزار می دهد، غم بی پایان تو مرا به ذره ای از عشق
زمینی قانع می کند.
حاظرم امانتی که به من دادی به تو باز گردانم تا به عشقت برسم ..!
چون با وجود ذره ای از عشقت باز احساس کمبود می کنم ... چون من انسانم و
به ذره ای از عشقت قانع نیستم.
پس بگیر جان بی مقدارم را تا به زیاده خواهی خود برسم ، ای خدا ...!
ولی اگر قصد ستاندن امانتی خود را نداری پس به همان مقدار کم امیدوارم ...!
مصطفی کاوه ...!

*** وقتی بارون می زنه ***
چی بگم ابری و بارون نمی شی *** درد و می فهمی و درمون نمی شی
خیلی وقته می بینم ، زیر آوار جنون*** منو می بینی و بیرون نمی شی
دل دیوونه خرابم می کنی *** چرا مثل قدیما خون نمی شی
سر به صحرا می زاری ! *** منو تنها می زاری !
لاله ی باغ کدوم گمشده ای .؟ *** چرا بین گلا پنهوون نمی شی ؟
وقتی بارون میزنه *** شاخه هام می شکنه
دل تنها چرا تو ، مثل گنجیشکا پریشون نمی شی ؟*** منو می بینی و حیرون نمی شی ؟
چی بگم ، ابری و بارون نمی شی *** منو می فهمی و درمون نمی شی !
چی بگم با کی بگم راز تو رو *** داری آتیش می گیری ، جون نمی شی
من که هر شب تا سحر *** قصه ی عشق و تو گوشِت می خونم
بازم افسانه ی افسون نمی شی *** تو بزرگی واسه دنیای خیال آدما
دل زخمی ، ناله ی دشت بلا
نکنه قصه ی لیلی رو داری *** واسه این قصه ها مجنون نمی شی
متن موزیک با صدای فریدون




